و اما پ ا ی ی ز..

سکوت می کنم و حرفی برای گفتن ندارم .

حرفهایم ته کشیده در هوایی که تو نفس می کشی . .

حرفی برای گفتن ندارم . پاییز هوای توست . روزهای توست و بهار من.

از کنار لوازم و تحریری که رد می شوم دلم قنج می رود برای آنکه بروم در مغازه مداد و پاک کن بخرم .

یادش بخیر چقدر ذوق روزهای اول پاییز عجیب بود و دوست داشتنی .

هنوز برای خودم مداد و پاک کن می خرم و هنوز دلم برای همشاگردی هایم تنگ می شود .

پاییز و شبهای طولانی ، لبخندهای زیاد ، شعرهای خواندنی ، چای داغ و مادرم که همیشه همراه شباشب پاییزی من است .

تو را همیشه کم داشتم درمیانه ی همه پاییزهایی که رفته است و حالا این پاییز با سختی که پیش روی من دارد نبودن تو عجیب شده است .

نبودن تو سخنی است غریب و باران مضاعف و شورانگیز که مرا به پیش می برد برای گذر از پاییز امسال .

پاییز من همیشه این گونه است دلتنگ و پر شعر و پرچای .

راستی هیچ کس به سکوتم نرسیده و همه به فریادم رسیده اند.

پس سکوت می کنم در هوایی که هوای توست ....

کلاس اول بودیم یه زمانی

یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس می کردیم می کشیدیم رو تخته فکر می کردیم خیلی تمیز شد

بعد که تخته خشک می شد می دیدم چه گندی زدیم…!

الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم.................

پاییز

پاییز را عاشقم

باران را

برگ های خشک و باران زده را...

تو را که شکوفه ی پاییزی...

اما پاییز از تو مهربان تر است،

بالاخره آمد!

تو اما ...

میدانم نمی آیی ...!

همیشگی ترینم

آهاے همیشگے ترینم!
تمام فعل‌هاے ماضے ام را ببر..
چہ در گذر باشے
چہ نباشے
براے من استمــــــــــــــــــــــــــــــــــــرارے
خواهے بود.....
من هر لحظه تو را صرف مے کنم!

پاییز...


امان ازاین بوی پاییز و اسمان ابری

که آدم نه خودش میداند دردش چیست ونه هیچکس دیگری...

فقط میدانی که هرچه هوا سردتر می شود.دلت اغوش گرمتری می خواهد...

آرزو..

يادم باشـد ،

امشب بعضي از آرزوهايم ر دَم ِ در بگذارم

تا رفتگر ببرد !

بيچاره او !


ما بقـي را هم نقـدا" با خود بــه گور مي بـــرم


ما بقــي همــان " آرزوي بــا تــو بودن " است

 
نتــرس حتــي آرزوي ِ داشتنت را هم

بــه کســي نمي دهم..