و اما پ ا ی ی ز..
سکوت می کنم و حرفی برای گفتن ندارم .
حرفهایم ته کشیده در هوایی که تو نفس می کشی . .
حرفی برای گفتن ندارم . پاییز هوای توست . روزهای توست و بهار من.
از کنار لوازم و تحریری که رد می شوم دلم قنج می رود برای آنکه بروم در مغازه مداد و پاک کن بخرم .
یادش بخیر چقدر ذوق روزهای اول پاییز عجیب بود و دوست داشتنی .
هنوز برای خودم مداد و پاک کن می خرم و هنوز دلم برای همشاگردی هایم تنگ می شود .
پاییز و شبهای طولانی ، لبخندهای زیاد ، شعرهای خواندنی ، چای داغ و مادرم که همیشه همراه شباشب پاییزی من است .
تو را همیشه کم داشتم درمیانه ی همه پاییزهایی که رفته است و حالا این پاییز با سختی که پیش روی من دارد نبودن تو عجیب شده است .
نبودن تو سخنی است غریب و باران مضاعف و شورانگیز که مرا به پیش می برد برای گذر از پاییز امسال .
پاییز من همیشه این گونه است دلتنگ و پر شعر و پرچای .
راستی هیچ کس به سکوتم نرسیده و همه به فریادم رسیده اند.
پس سکوت می کنم در هوایی که هوای توست ....
به نام حضرت دوست