الان از خودم بدم میاد!
ساعت دو بیست دقیقه شبه!بعد مدتها خواستم بیام و یه پست خشک و خالی بزارم!
این روزا خیلی یجورایی سردرگم و آشفتم! دست و دلم به درس خوندن هم نمیره!وسط شهریور امتحان علوم پایه دارم و هنوز صفر صفرم...به همین برکت قسم استرس هم ندارم خدا شاهده![]()
از یه بخش زندگیم ناراضیم!شاید!نمیدونم هنوز!باید بیشتر فکر کنم!
اگه اینو خوندی واسم خیلی دعا کن ![]()
*******************************************************************************
حیف که نمی تونم خیلی چیزا رو اینجا بنویسم!خیلی از درد و دلا رو فقط فقط میشه پیش خدا برد البته با شرمندگی!تو زندگیم همیشه اتفاقاتی افتاده که جرات گفتن و نوشتن اونا رو ندارم!چقدر آدما با چیزی که ما می بینیم تفاوت دارن!!!یکی از اون آدما خود منم.............
دلم لبالب خون بود و خنده ام بر لب
چنین به چشم می آمد!ولی چونان بودم...
+ نوشته شده در دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 2 AM توسط zahra
|
به نام حضرت دوست